برچسب:
نویسنده: الینا نعمتی
برچسب:
نویسنده: الینا نعمتی
دارم از خودم می ترسم هیچ دلبستگی و تعلق خاطری ندارم رهای رهای رها یعنی به راحتی می تونم همه چیو ول کنم بذارم برم یه جای دیگه
برچسب:
نویسنده: الینا نعمتی
دگر در دلم نمانده از تو چیزی... پایان داستان رسید و در من فرو رفت...
برچسب:
نویسنده: الینا نعمتی
برچسب:
نویسنده: الینا نعمتی
برچسب:
نویسنده: الینا نعمتی
من تا به حال مهاجرت یا به عبارت بهتر؛ فرار درخت ها را ندیده ام. بالاجبار می مانند و خشک می شوند حتی سبز.
روی گلویم لباس های زیادی پهن است.
و انطرف یک نفر می خواهد خود را از رگی که به انگشت وسطم می رسد، آویزان کند، تا بی اشاره به شصت برسد. درست نمی دانم شاید هم نرسد.
من در بدنم علائم درختی دارم.
اگر توانایی نقاشی داشتم، استخوان های درختی را می کشیدم که در گلو گیر کرده و برجستگی اش از پوست نمایان است.
حتی به جای رگ های دستم که بیرون زده است.
برچسب:
نویسنده: الینا نعمتی
برچسب:
نویسنده: الینا نعمتی
خب 98 هم داره تموم میشه. دارم فکر می کنم کدوم از ارزوهای تحویل سالیم در طول عمرم براورده شده؟ چیزی یادم نمیاد... اینکه میگن لحظه ی خاصیه بی معنیه... هر سال با چشم های بسته و در حال ارزوکردن منتظر لحظه ی تحویل می بودم ... امسالو باید بخوابم...
برچسب:
نویسنده: الینا نعمتی
برچسب:
نویسنده: الینا نعمتی
برچسب:
نویسنده: الینا نعمتی
برچسب:
نویسنده: الینا نعمتی
برچسب:
نویسنده: الینا نعمتی
همه یادداشتای چند ماهو امروز نوشتم گفتم ذهنم یکم ترتمیز شه برا سال جدید.
نمی دونم چرا نوشتن تو وبلاگ یادم میره! نسبت به فضاهای مجازی خیلی بهتره...
چن روز پیش برا دوستی برشی از فیلمی رو فرستادم جواب داد: ول کن دیگه میخت گیر کرده رو این چیزا(موضوعات فلسفی)... جواب دادم: منو باش...
فکر کرده بود فیلمو فرستادم تا منو بهتر بشناسه...
منم پشت دستمو داغ کردم با کسی سیزده به در نرم...
برچسب:
نویسنده: الینا نعمتی
قلب ژاپنی ام را گرفتی
که بالا رفته بود
با هم نیافتادیم
دیگر هیچی نیافتاد
جز ژاپن که به تخت آمده است
تشک آب می شود
موهام آب تر
شهروند جنوب منم
از ایران تا دو قطب
اصلا لب هام را به یزد برسان!
نقد: بهتره خودم خودمو نقد کنم... تو پست بعدی
برچسب:
نویسنده: الینا نعمتی